روانکاو

هر چهارشنبه می روم پیشش، هر پنجشنبه سناریوی قتلش را می نویسم.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
تگ ها :

تحکیم خانواده

 همسایه مان که بعد از آن همه سال عشق و عاشقی، از شوهرش جدا شد، خسرو خیلی رفت توی فکر. آخر سر گفت:"خوشی زده زیر دلش."

گفتم:" از کجا می گی؟"

گفت:"از اونجایی که هی می رفتن این سر و اون سر دنیا."

گفتم:"فقط همین؟"

گفت:"یه پرادو عین عروسم انداخته بود زیر پاش."

گفتم:"خوب ما که اینقدرهام خوشی نداریم."

گفت:"به هر حال کار از محکم کاری عیب نمی کنه."

  شب که آمد تلویزیون را جمع کرد و برد توی انبار. یک نگاه به شیشه پنجره ها انداخت و گفت :"خیلی کثیفن.از این به بعد هر هفته می شوریشون." تا آمدم اعتراض کنم، گفت :"ببین تو که نمی خوای زندگیمون از هم بپاشه."

 هفته بعدش عروسی دختر خاله ام بود. گفت:"ما نمی ریم."

گفتم:"چرا؟"

گفت:"نباید زیاد دچار خوشی شیم.یادت نرفته که؟"

  کم کم، تمام قفسه های یخچال و فریزر خالی شد. گفتم:"بریم خرید؟"

گفت:"یه کم گرسنگی که تا حالا کسی رو نکشته.بهتر از اینه که زندگیمون دچار بحران شه."

  ماه بعدش، ماشین را فروخت.گفت:"بهتره گرفتار راحت طلبی نشیم. اصلا با هم تا سر کار قدم می زنیم.اینجوری رابطه مون هم تقویت می شه."

  تابستان که رسید، گفتم:"خسرو بریم شمال؟"

رگهای گردنش زد بیرون و گفت:"منیژه خانومو که یادت نرفته؟"

گفتم :"آخه اونا می رفتن اون سر دنیا."

گفت:"اگه خوشی سفر به اون سر دنیا باعث طلاق بشه، سفر شمال حداقل باعث یه دعوای بزرگ که می شه، نمی شه؟ تو که نمی خوای روابطمون خراب شه؟"

  آخرای پاییز با خجالت گفتم:"خسرو، الان موقع خوبیه که من حامله شم. اینجوری بچه مون اولای تابستون به دنیا میاد که من وقت آزاد دارم."

به حد مرگ عصبانی شد.گفت:"تو چرا نمی فهمی؟من دارم خودمو به آب و آتیش می زنم که زندگیمون از هم نپاشه. می دونی یه بچه چقدر ممکنه باعث خوشی بشه؟"

  از همان شب احساس کرد که من درکم ضعیف است و احتیاج به آموزش بیشتری دارم. هفته بعدش،برای اولین بار در طول سه سال زندگی مشترکمان کتکم زد. اوایل خیلی ملایم، ولی بعد شدیدتر شد. می گفت:"ااینجوری هم درکت بالا می ره، هم جلوی اون خوشی لعنتی رو می گیریم. یعنی با یه تیر دو نشون می زنیم. چیزی که الان از همه چیز مهمتره، حفظ لین خونواده ست."

  کم کم شبها دچار کابوس می شدم. سی کیلو شده بودم.همکارهایم مطمئن شدند که بیماری ناجوری گرفته ام. یکیشان که سالهابود با من توی یک اتاق کار می کرد، سعی کرد کمکم کند. دختر خوش قلبی بود.بالاخره ماجرا را کم وبیش از زیر زبانم کشید. من را به زور برد پیش روانپزشک. داروها را زیر تخت قایم کرده بودم. خسرو وقتی پیدایشان کرد، زمین و زمان را به هم ریخت. با کمربند افتاد به جانم. تمام شب داد می زد:"فلوکستین می خوری؟ یه دفعه برو اکس بخور. بگو این آخریا چرا ایقدر سرخوش شدی. من بدبخت رو بگو که تمام فکر و ذکرم تو واین زندگیه. تو می خوای با یه قرص همه رو به باد بدی؟ که کم کم خوشی بزنه زیردلت؟ زندگیمون از هم بپاشه؟"

ووقتی به اندازه کافی من را زد، احساس کرد که اثر داروها روی من خنثی شده، خیالش راحت شد و گرفت خوابید.

  روز بعد همکارم از سر و صورت کبود من ماجرا را فهمید. گفتم روی برفها لیز خوردم، باورش نشد. این بار من را به زور برد پیش مشاور خانواده. قرار شد جلسه بعد خسرو را هم ببرم. نمی دانستم چطورراضیش کنم. گفتم:"می ریم که اساس زندگیمونو محکم کنیم.

"با تعجب گفت:"مگه از این محکمتر هم می شه؟"

گفتم:"می گن انگار می شه."

  مشاور همان جلسه اولی که با خسرو صحبت کرد به این نتیجه رسید که ادامه زندگیمان ممکن نیست و گفت که خسرو باید درمان شود. خسرو از عصبانیت منفجر شد. با چشمهای پر اشک گفت:"تو منو گول زدی، این یارو می خواد کانون خانواده مونو از هم بپاشه." افتادم به قسم و آیه که به خدا من نمی دونستم اینجوری می شه.

گفت:"یه کاری می کنم که هیچ بنی بشری نتونه زندگیمونو به هم بزنه."

فکر کردم الان باز کمربندش را بر می دارد ومی افتد به جانم، ولی بدون هیچ حرفی از خانه بیرون رفت.

  دو روز بعد، خسرو با ماشینی که از همکارش قرض گرفته بود، خانم مشاور را زیر گرفت. سر کار بودم که به من خبردادند. از هوش رفتم. یک هفته تمام روی تخت بیمارستان بودم. باز همان همکارم به دادم رسیده بود.

 

 

    شش ماه است که تلاش می کنم از خانواده خانم مشاور رضایت بگیرم. هر هفته می روم ملاقات خسرو.به نظر راضی می رسد. می گوید:"این یه روش تضمینیه که دچار خوشی بیش از حد نشیم." اوایل برایش چیزهای کوچکی می بردم. بعد به شدت سفارش کرد که چیزی نبرم. چون حتی همین چیزها هم ممکن است باعث خوشی بی جا شود.

  آخرین باری که دیدمش دو روز پیش بود. شده پوست و استخوان، ولی همچنان راضی است. گفت اگر یک بار دیگر هم به دنیا بیاید، باز با من ازدواج می کند، چون ما بنیان خانواده واقعا محکمی داریم. دلم نیامد بگویم همکارم مرا به زور برده پیش وکیل. با گریه گفتم:"خسرو فکر نکنم اینها رضایت بدن."

با غرور بی حدی گفت:"نگران نباش ، مهم اینه که ما تونستیم زندگیمونو حفظ کنیم. حالا دیگه فقط مرگ می تونه ما رو از هم جدا کنه.فکرشو بکن، ممکن بود خوشی بزنه زیر دلمون و خیلی قبل از اینها از هم جدا شیم."

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
تگ ها :

برای زنده ها

    

 

    نفهمیدیم چطور سر از خانه ما در آورد. یک شب که برگشتیم، روی میز بود. میم دال طبق معمول قضیه را به حواس پرتی من ربط داد :"حتما سفارش داده ای، یادت رفته." از او اصرار و از من قسم و آیه.

    هیچ کدام نخواستیم مسئولیتش را به عهده بگیریم، ولش کردیم همانجا که بود. خواستیم نادیده بگیریمش، نگذاشت.از همان شب شروع کرد به حرف زدن. وسط چله زمستان شکایت کرد از گرمای هوا، اینکه دما بالای پنجاه درجه است و در کشورهای همسایه، مردم دارند از گرمازدگی می میرند. با بهت نگاهش کردیم. یک بند حرف می زد.

    شب بعد گفت آلودگی هوا به صفر رسیده. یک سری معادلات پیچیده هم سر هم کرد که سر در نیاوردیم. دروغ چرا، خوشحال شدیم. کارهای به تعویق افتاده ای داشتیم در مرکز شهر. مدتها بود از ترس دود و کثیفی نمی رفتیم. فردایش با خوشحالی رفتیم مرکز شهر. با سرگیجه و تهوع برگشتیم.

   دیگر باور نکردیم. عادت کردیم که بگوید سفید کمی سیاه است وشمال در حال حاضر نزدیک جنوب است و کلی دلیل سر هم کند. برایمان سرگرمی شده بود.  خیلی جدی نمی گرفتیم. همین قدر که حرف می زد و مشغولمان می کرد، راضی بودیم.

آخر بعد از این همه سال با هم بودن، حرف زیادی نمانده بود که بزنیم. انگار وجود سومی لازم بود تا خلا را پر کند.

   گاهی مهمانهایمان را هم  می نشاندیم پایش وبا شنیدن حرفهایش به هم پوزخند می زدیم. اصلا بهش بر نمی خورد. حداقل این حسن را داشت. حرف خودش را می زد. واکنش دیگران برایش مهم نبود.

   دردسر ازشبی شروع شد که میم دال دستش را با لبه شیشه مربا برید. بد جوری بریده بود. کف آشپزخانه خونی شده بود.شروع کرد به دادو فریاد که چرا شیشه ها استاندارد نیست و چرا لبه اش را خوب صاف نکرده اند و از این حرفها. تا آمدیم دستش را پانسمان کنیم، از روی میز صدایش درآمد :"جعبه مربا استاندارد است." ولیستی از دلایل و مستنداتش را ردیف کرد.

  میم دال که هنوز خون دستش بند نیامده بود و از درد رنگش پریده بود، با عصبانیت گفت:"کوری؟پس این چیه؟"

"این یک دست صحیح و سالمه."

"زخم و خون رو نمی بینی؟"

انگار سوزنش گیر کرده بود:"این یک دست صحیح وسالمه."

آنقدر تکرار کرد که به سرگیجه افتادیم. میم دال گفت:"الان خفه ش می کنم." و از پنجره پرتش کرد پایین. بماند که چند ساعت بعد جای خالیش یک جورهایی حس می شد.

   فردا شب که بر گشتیم خانه، سر جایش روی میز بود. میم دال گفت تو طاقت نیاورده ای واین را برگردانده ای. باز از او اصرار واز من قسم وآیه. یک ساعت بعد داشتیم شام را آماده می کردیم که صدایش در آمد. کمی گرفته و خش دارتر از قبل بود. اول درست متوجه نمی شدیم. بعد صدا واضحتر شد:"شیشه اصلا برنده نیست."

محلش نگذاشتیم. ول نمی کرد. آنقدر گفت تا دوباره میم دال پرتش کرد بیرون.

                                         

                                          ***

    فایده ای نداشت. هر شب سر جایش روی میز بود. چه توی انبار می انداختیمش، چه می بردیم بیرون شهر ولش می کردیم. محکوم به شنیدنش هستیم. رویش چهارپنج تا پتو انداخته ایم. شبها می رویم توی اتاق در را می بندیم. هدفون و گوشی می گذاریم، کمک زیادی نمی کند. بین حرفهایش هر از گاهی جمله قدیمی اش را هم تکرار می کند:"شیشه اصلا برنده نیست."

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳
تگ ها :