خدا رو شکر که بالاخره به همه ثابت شد این بابا چیکاره ست!

http://hoderiniran.com/

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٥
تگ ها :

حواشی رانندگی

 حوالی ونک پلیس جلومو گرفت.گفت یکطرفه بوده و خلاف اومدم.یه وانتی هم که پشت من بود همینجور.گفتم من ندیدم تابلویی چیزی باشه،با پیروزمندی گفت با این  عینک دودی معلومه که نمی بینی!راننده کامیون داشت یکبند با پلیس چونه می زد.پلیسه هم معلوم بود که خیلی داره حال می کنه.من به خودم هیچوقت زحمت پیاده شدن نمی دم.بحث هم نمی کنم.احتمالا قر و قمیش بیای یا التماس کنی موثر واقع می شه،ولی هیچ جوری حاضر نیستم این لذت رو بهشون بدم.طرف چه حالی می کنه تا دیروز همه می زدن تو سرش الان این قدرت رو داره که جلوی هر ماشینی رو بگیره و هر چی دلش می خواد بگه.

یک جوری با تحکم و پرخاش از من مدارک خواست که فکر کردم محاله گواهی نامه مو پس بده.همینجور که دندونهاشو به من نشون می داد گفت الان 20 تومن جریمه ت می کنم تو هم نمی ری سر یک ماه بدی می شه 40 تومن،قاه قاه

تو دلم گفتم رو آب بخندی ولی همینجور با قیافه طفلان مسلم زل زدم بهش.راننده وانت همچنان قربون صدقه پلیس رفت و بعد یهو احساس کرد باید وساطت منم بکنه!که این خانمم مثل خواهر ماست و ببخشید و از این حرفا.من تو خیالات این بودم که دیرم شده و چیکار کنم که پلیس یک جریمه 4 تومنی داد دست من و با بزرگ منشی گفت کم نوشتم دیگه تکرار نشه.و از کرمی که به من کرده بود داشت عرش اعلا رو سیر می کرد .وانتی انگار به همون 4 تومنم راضی نبود و داشت فک می زد.دنده عقب گرفتم و باز هر چی نگاه کردم از تابلو ورود ممنوع اثری نبود.دیگه جرات وارد شدن به هیچ کوچه ای رو نداشتم!هر چی هم دنبال جای پارک گشتم بی فایده بود.

دست به دامن پارکبان شدم.گفت اینجا که جا ندارم ولی بالاتر چرا.بعد پرید و سوار ماشین شد.من مشعوف از افتخار حمل مسافری که نصیبم شده بدون ترس از پلیس و ورود ممنوع هرجا گفت پیچیدم.بعد یارو منو کنار زد اومد پشت فرمون و در یک جایگاه ویژه که فهمیدم سرقفلیشو داره بصورت میلی متری ماشینو پارک کرد.دمب ماشینم یه کم تو پیاده رو بود.گفتم پلیس نیاد جریمه م کنه؟با دلبری گفت تا من اینجام خیالت راحت باشه.هزاری رو که دادم پشت چشمی نازک کرد و گفت برگشتنی اگه نتونستی بیای بیرون منو صدا کن برات در آرم.

توی خیابون دو سه بار جیبهامو گشتم ببینم شماره مماره ای توش نباشه!

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۳
تگ ها :

روز پارازیت

بالاخره این سریال روز حسرت هم تموم شد و من ضمن اینکه نکات بسیار ارزشمندی از این سریال یاد گرفتم همین جا جلوی شما قول می دم سال بعد سریال ماه رمضون نگاه نکنم!

آخرین نکته ای که یاد گرفتم اینه که آدم اگر حاج رضا باشه، اتفاقات یک در ٧٠ میلیون هم اتفاق می افته و عروس آدم همون بچه گم شده مه لقا از آب در میاد.

صحنه آخر سریال هم نو آوری بی نظیری بود. پیشنهاد می کنم همگی بریم پیش سیروس مقدم ازش بخوایم به حساب و کتابمون رسیدگی کنه، ببینه جامون کجای برزخه!

یه سوال ،شماها هم این روزا پارازیت دارین؟ای برج میلاد ناقلا...

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٥
تگ ها :

عروسی به سبک اسکروچ

آره دیگه دقیقا به همین سبک.فوقش ۴٠ تا مهمون داشتن و فقط تعدادی از جوانان فامیل و دوستهای عروس و داماد.حتی خاله و عموهاشونم دعوت نبودن.البته از لباس عروس و آرایشگاه و فیلمبردار  چیزی کم نگذاشته بودن.همه از گرون ترین نوعش.

وقتی زنگ زدن و گفتن شمام جزو جوانان فامیل دعوتین یه کم جا خوردم.آخه نه از نظر سنی نه احساسی خیلی همچین حسی ندارم.به هر حال رفتیم وربع سکه مون رو خرج کردیم! 

از شما چه پنهون دیگه خیلی تو عروسیها بهم خوش نمی گذره.به خصوص گوپز گوپز موزیک و افکتهای نور بدجوری می رن تو اعصابم.اون دودهایی هم که اون وسط ول می دن نفسم رو بند میاره.بعدم سیستم لعنتی بویاییم که همیشه قوی بود الان یه مدتیه نمی دونم چرا آمپلی فاید شده ،مدام می خوام از بوی این و اون بالا بیارم.میگم دیگه از من گذشته،کسی باور نمی کنه!

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۳
تگ ها :

برای آگاهان!

از دوستان عزیز عاجزانه تقاضا دارم فداکاری نموده و صحت مدرک این جانب را بررسی نمایند.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٠
تگ ها :

هیچ

یک:نوشتنم نمیاد!

دو:اولین سالیه که هیچ حسی از آمدن پاییز ندارم.شرم آوره.

سه:بعد از شیش ماه من از سر بیکاری این روزها تلویزیون ایران نگاه کردم و نکات ارزشمندی یاد گرفتم.مثلا این که حتی در شرایطی که زن یک مرد مسلمان دو آتشه فلج روی تخت افتاده باشه نباید بره حتی یواشکی ازدواج کنه.کسی که به حکم شرع اجازه داره ۴ تا زن بگیره و بی نهایت صیغه،اونم در چنین شرایط تابلویی که همسرش قادر به تمکین نیست باید به سبک آدمهای متمدن خویشتن داری کنه.

یا اینکه زن حامله معتادی که تازگی اوردوز هم کرده و بیمارستان رفته و بهش آنتی دوت وریدی تزریق شده ، حالا هم به بهانه ترک مشت مشت مسکن می خوره ،حتما باید بچه شو نگه ،حتی اگر پزشکی قانونی هم بهش اجازه سقط جنین بده.اگر هم کسی حتی پیشنهاد این کارو بهش می ده میره برزخ برزخی!!

دیگه اینکه خدا گناه آدمها رو اگر حتی خیلی بزرگ باشه می بخشه ولی ما نباید گناه بچه مونو ببخشیم و باید به حد جنون اونو شکنجه روحی بدیم.

آخرم اینکه اگه زنی که خیلی هم مومن و مقدسه ،زندگی رو برا شوهر و بچه ش زهر مار کنه اشکالی نداره و حتی لطف خدا اینقدر شامل حالش میشه که دچار شهود  و مکاشفه شه.

خلاصه اینقدر من چیز از این سریال یاد گرفتم که می تونم تئوری فمینیسم پست مدرن رو بنویسم!

چهار:اینو تازه یاد نگرفتم ولی برام یاد آوری شد : بهترین کار اینه که آدم به نمایندگی از یک ملت بره سازمان ملل و از حقوق یک ملت دیگه دفاع کنه.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٥
تگ ها :