روزهای سگی

-مچ پای چپ من برای بار چهارم در زندگی پیچ خورد.قبل از این حادثه هم فهمیده بودم که این مچ دیگر مچ بشو نیست.حالا این مچ بی مروت باندپیچی شده، درد دارد.


-تمام زندگیم آلوده به ویروس شده.نه ویروس ایدز و هپاتیت،ویروس نامردی که میرود توی گوشی و کیس و لپ تاپ و اکسترنال هارد و فلش و دوربین دیجیتال من بیچاره و زاد و ولد می کند.حتی این ویروس فینگیلی هم فهمیده که من مستعد به انواع بیماریها هستم!


-من پایان نامه و امتحان بورد دارم وانگار که ندارم چون اصلا جلو نمی روم.پاتولوژیستی که لامهایم را می خواندنسبت به من و همه آدمهای دیگر و اصولا به این گونه آلرژی دارد و کارم را انجام نمی دهد و من اصلا نمی دانم چرا!بیمار بورد من که صد تا کار توی دهنش کرده ام دیابتش غیر کنترل شده و نمی شود برایش ایمپلنت گذاشت.

-کلا حوصله ندارم،خوابم می آید،می خواهم بزنم زیر گریه،کارهایم را انجام نمی دهم و هر شب کابوس میبینم.این وسط دلم بد جوری هوای شما لعنتی ها را کرده که دورید.


-ولی تمام اینها به هیچ عنوان دلیل موجهی نبود که من اینقدر مزخرف بنویسم،نه؟

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٤
تگ ها :

تعطیلات

بعد سالها باز شده ام همان بچه ای که عصر ها خوابش نمی برد و دور خودش می چرخد و منتظر است تا بقیه بیدار شوند.توی سوراخ سنبه ها را می گردم و هر از چندی کتابی از کتابخانه بیرون می کشم.چایی پشت چایی می خورم و ناخنکی هم به شیرینی ها می زنم.
جابجای خانه خوابیده اند،روی مبلها،کف اتاقها،روی تخت.گاهی یکیشان خواب آلود سرش را بالا می اورد و می گوید بیا اینجا بخواب و خودش را کنارتر میکشد تا برای من جا باز کند.هر چند قبل از اینکه بداند رفته ام یا نه دوباره خوابش می برد.
سعی می کنم سر و صدا نکنم.دمپایی هایم را میکنم و پا برهنه راه می افتم.عطسه های بهاری سر می رسند،دهنم را می گیرم اما از بینی ام شلیک می شوند.آنوقت هر کس در شعاع دو متری خوابیده غلتی می زند.
سعی می کنم سر خودم را به یک چیزی گرم کنم.بالاخره یکیشان بیدار می شود و می آید با من بازی کند!   
نویسنده : سولماز ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱۳
تگ ها :

 

چه سفید و خنک بود،چه آرامش بخش و دوست داشتنی،حیف که تموم شد.   
نویسنده : سولماز ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٦
تگ ها :