شهاب سنگها آسمان را هاشور می زنند،

من تنها در اتوبان می رانم.

قرنهاست پشت در نشسته ام.

ستاره ای به دنیا می آید،

ستاره ای می میرد.

دری هست که هرگز باز نمی شود.

اکسیر فراموشی را با لیوان چاییم سر می کشم.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢۱
تگ ها :

 

جابجای خونه ت پر از لاشه سوسکهای مرده بود.می بینی؟ سوسکها هم از دلتنگی تو می میرند.

کوچولو میگم اگر می دونستی یک روز قراره همه این کتابها و دفترها رو بگذاری و بری این همه شعر و خاطره اول و آخرشون نمی نوشتی.

اگر می دونستم قراره مدام به اون خونه لعنتی سر بزنم چند پاکت دیویدوف تو کشو ها نگه می داشتم.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۸
تگ ها :

 

چیستان

یه مردی رو تصور کنید که زنش رو هر روز  زیر کتک کبود می کنه، بچه هاش هر شب گرسنه می خوابند،خونه ش رو سوسک و کثافت برداشته، پسرش معتاده،دخترش خود فروشی می کنه، بعد هر روز بره تو کوچه داد بزنه مردم، آخه چرا مرد همسایه داره زنش رو می زنه؟! بیاین یه کاری بکنین.

این آدم شما رو یاد کسی نمیندازه؟!

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٤
تگ ها :