درخت آرزوهایم

برگ می ریزد،

زرد و خشکیده.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٧
تگ ها :

 

وسط کوچه دختر کوچولو با تمام هیجانی که یه بچه چار ساله می تونه داشته باشه رو کرد به باباش و داد زد خوشگل شدم بابا؟غروب بود ،باد میومد موهای بچه با باد بالا و پایین می رفت.روسریمو با دست گرفته بودم که از سرم نیفته.نگاش کردم خوشگل نبود ولی همون قدر محشر بود که هر بچه چار ساله می تونه باشه.حیف که باباش خیره شده بود به من که از سر کوچه میومدم،به دختر خیلی بزرگی که تعریفی هم نداره.خیلی سرسری بهش گفت آره بابا جون.و ته سیگارشو پرت کرد.به همون سادگی  و بی تفاوتی که آدم بخواد بگه هوا گرمه یا سرده.اگه من بودم بغلش می کردم و می گفتم نمی دونی ،مثل فرشته ها شدی.فقط گفت آره بابا جون و با نگاهش منو تا ته کوچه دنبال کرد.   
نویسنده : سولماز ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٠
تگ ها :

 

کوبیدم به تیر چراغ برق.داشتم به موبایلم ور می رفتم.سرمم خورد به سقف.تازه روز فرد بود ماشین تورو بر داشته بودم.حالا میای خونه حالت گرفته میشه.بدیش اینه که دادو بیداد نمی کنی ساکت میشینی یه گوشه یه جوری نگام می کنی که یعنی هیچ کاری رو درست انجام نمی دم و از این حرفا.اینو می تونی به عنوان یه روش شکنجه ثبت کنی.

برگشتنی تمام راه چشمم به تیرای چراغ برق بود.محض رضای خدا یه دونه شم قابل کوبیدن نبود.یا پشت جوب و جدول بودن یا چسبیده به دیوار.به نظرم این تنها تیر چراغ برقی بود که می شد بهش کوبید.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٦
تگ ها :