چند روزی است که مدام دارم به این خبر فکر می کنم:

کارگر یک کارخانه کنف سازی در رشت که به دلیل تعدیل نیرو در پی خصوصی سازی کارخانه بیکار شده بود با قرض کردن مقدار کمی پول از دوستش طنابی خرید و خود را دار زد.

نتیجه:

۱-خصوصی سازی کار خوبی است.

۲-تعدیل نیرو کار بهتری است.

۳-برای خودکشی باید ارزان ترین راه را انتخاب کرد.

۴-کلا همه چیز خیلی خوب است.

۵-حرف اضافی ممنوع.

اطلاعیه دولت:

در پی حادثه اخیر برای تامین رفاه هموطنان عزیز و تحقق آرمان بردن پول نفت سر سفره ها از این پس کارگران بیکار شده می توانند برای ثبت نام جهت دریافت طناب رایگان به مسجد محله خود مراجعه فرمایند.اولویت دریافت طناب با افرادی است که سریعتر ثبت نام فرمایند.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٩
تگ ها :

 

سگ را بردم توی باغ میوه،گذاشتمش توی برفها و هفت تیر کوچولویم راکشیدم.سه نفر تماشایم می کردند.یکی خود رزی بود.نفر دوم همان سرباز کهن سالی بود که در آن لحظه مثلا مراقب زن های روسی و لهستانی بود.نفر سوم مادر زنم اوا ناس بود.اوا ناس دم یکی از پنجره های طبقه دوم ایستاده بود.او هم مثل سگ رزی در نتیجه خوردن غذاهای زمان جنگ شکمش آب آورده بود.زن مفلوک که زمانه بی رحم او را به یک تکه بزرگ کالباس تبدیل کرده بود خبردار ایستاده بود.به نظر می رسید اوا ناس فکر می کند اعدام سگ نوعی مراسم اشرافی اصیل است .

تیر را به پشت گردن سگ شلیک کردم.صدای هفت تیر کوچک من ضعیف بود،بی مقدار بود،انگار تفنگ بادی تف انداخته باشد،تف خیلی کوچکی.

سگ مرد بدون آنکه بلرزد.سرباز کهن سال آمد بالای سر نعش سگ و علاقه و توجه حرفه ای خود را به زخم هفت تیری به آن کوچکی ابراز کرد.سگ را با پا بر گرداند،گلوله را در برفها پیدا کرد،خبره وار چیزی زیر لب گفت،انگار کار من یک کار جالب و آموزنده بوده است.و شروع کرد به تشریح انواع زخمهایی که دیده یا شنیده بود،از انواع سوراخهایی سخن گفت که در اشیایی که زمانی موجود زنده بوده اند،دیده بود.

     پیرمرد گفت:خودتان میخواهید  چالش کنید؟    

                                                                                      

گفتم:گمانم بهتره خودم بکنم.

گفت:اگر چالش نکنید خودش غذاست،مردم می خورنش.

    شب مادر

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۱
تگ ها :

 

راهزن به قافله خوابم زد

هر چه رویا داشتم با خود برد.

  

نویسنده : سولماز ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٩
تگ ها :

 

صبح رفتم سراغ سررسید پذیرشمون ببینم برنامم چیه،یادم اومد امروز دوم خرداده.کلی حال و هوام عوض شد.یادش بخیر.چه روزی بود...

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢
تگ ها :