ظاهرا این پست های سه قلوی همسان خیال رفتن از بلاگ من رو ندارن.مثل این بچه های IVF ای که مادر حامله مجبوره وجودشون روبپذیره!

هوا امروز چه محشر بود.کاش یه مدت اینجوری میموند.چقدر برام سخته تحمل فصل گرما و به انتظار سرما نشستن.شاید یه چیزی به اسم خواب تابستونی هم وجود داشته باشه.

راستی مثل امراض خودم که اسمی ندارن و شرحی وتازه اگه خودتو بکشی واسم و شرحی هم براشون پیدا کنی کسی باورشون نمی کنه پراید قراضه من هم یه همچین حالی پیدا کرده.وقتی رو سر بالایی پارکش کنم دیگه بعد روشن نمیشه.به هر حرفه ای  و غیر حرفه ای هم میگم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم  میندازه و میگه خانم ماشین که سربالایی و سر پایینی حالیش نمیشه!

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٧
تگ ها :

 

این خانمه که کنار خیابون منتظر تاکسی وایستاده و آفتاب داره می زنه تو صورتش،یه بچه کوچولو هم بغلشه و هی خوابش می بره و گردنش تالاپی می افته،

این آقاهه که داره با سامسونت از سر بالایی هن و هن کنان بالا میره و خسته س و نفسش در نمیاد از بس که سیگار کشیده،

این پیرمرده که سر چهار راه داره گل لاله می فروشه و چار تا انگشت نداره و معلوم نیست از جذامه یا دستش رفته لای چیزی،

من می خوام یه پاک کن بردارم و همه شونو پاک کنم.

یه خانم بکشم که با اتومبلیش داره رد میشه و کولرشم روشنه و یه صندلی بچه هم بهش وصله.

یه آقا می کشم که تو خونشون استخر داره و کنارشم چند تا دستگاه بدنسازی،که داره سیگارشم کم کم ترک می کنه.

یه پیرمرد می کشم با جلیقه و کت شلوار که توی گلفروشی بزرگش نشسته و ساعت جیبیشو در میاره و نگاه می کنه.

بعد خودمو می کشم که دارم داخل گلفروشی میشم تا قشنگترین دسته گل دنیا رو برا ت بخرم.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٤
تگ ها :

 

بالاخره یکی پیدا شد ما رو به بازی دعوت کنه!

و اما آرزوها:

۱-هر جایی به دنیا می اومدم به جز اینجا

۲-هر جایی زندگی می کردم به جز اینجا.قبل از اینکه اینقدر فرو برم خودمو از مملکت امام زمان کشیده بودم بیرون.

۳-هر کاره ای می شدم به جز جراح لثه.شغلهای در اولویت:مترجم،آرایشگر،معلم رقص!!

۴-قوانین رو می دادن من می نوشتم.اونوقت زنها حق مساوی با مردها داشتند.حقوق کودک در بالا ترین نوعش تدوین میشد و اوتانازی،سقط جنین و خود کشی آزاد بود.

۴-مردم ایران بر می گشتند به اون سالهایی که خیلی ها دزد و کلاهبردار و معتاد و وحشی و بی فرهنگ نبودند.

۵-مهارتهای زندگی رو که اصلا بلد نیستم یاد می گرفتم تا از عهده مشکلاتم بر بیام.

۶-بر می گشتم به گذشته بگردم ببینم از کجا شروع کردم به اشتباه کردن که همه چیز بر عکس شد.

حالا اگه در این وبلاگو بستن گردن شما!نازلی، محسن آدم برفی و آملی و مرد خاکستری و ای دیانا رو دعوت می کنم به بازی.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٧
تگ ها :

 

چه زیباست شب که خیابانهای کثیف و پشت بامهای کهنه و آدمهای زشت را زیر چادر مهربانش پنهان می کند و ستاره ها و ماه و چراغهای رنگی را جا می گذارد.   
نویسنده : سولماز ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۳
تگ ها :

 

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٠
تگ ها :

 

انگشتت را که در رنگ فرو بردی من خوابم برد،صبح که بیدار شدم شاخه های خشک سبز شده بود.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٥
تگ ها :