این دختر انقدر از پناهی چیز نوشت که منم هوایی شدم.مثلا وقتی میگه:

ما ماهیهای اوزون برون محکوم به ماهی تابه واقعیتیم.

یا:

آیا روزی کسی یافت خواهد شد که ستاره ی دنباله دار رنج ما را به مدار منظومه تازه و شادابی ببرد؟

یا:

چرا باید کفشهایمان را به قیمت پاهایمان بخریم؟

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳٠
تگ ها :

 

بهار که بیاید من می روم.

لباسهایم را تا کرده ام

و هر صبح روی تقویم خط می کشم.

نقاشیهایم را به دیوار می چسبانم

و هر شب وقتی به خواب می روی

زیر گوشت زمزمه می کنم:

عزیزم به مرگ من عادت کن.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٦
تگ ها :

 

نمی رم  رای بدم.ولی ته ذهنم یه نمه وجدان درد دارم.نکنه این آخرین فرصت ما باشه؟نکنه دیگه هیچوقت اصلاح طلبی نباشه که بهش رای بدیم...   
نویسنده : سولماز ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٤
تگ ها :

 

فایده ای نداره.

از پس زندگی بر نمیام.

هر جاشو درست می کنم جای دیگه ش خراب می شه.

مهم هم نیست.گور پدر همه چیز.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٢
تگ ها :

 

برای من تو آن شعری را بخوان که دوست می داشتم،

وقتی لبه تخت من می نشستی و می خواندی،

وما هنوز همدیگر رامی شناختیم

و ما هنوز بودیم.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۸
تگ ها :

 

چه بهتر که سرده

چه بهتر که تاریکه

چه بهتر که خلوته

چه بهتر که می گذره...

  

نویسنده : سولماز ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٦
تگ ها :

 

اشکهای مرا جدی نگیر،

من هنوز همان دختر بچه دبستانیم که مشقهایش را ننوشته است...

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٤
تگ ها :

 

عصرهای جمعه که من دلتنگ از فکر فردا ،

خسته از درسهای خوانده

ومضطرب از تکالیف مانده ام،

تو تنها نقطه امیدی.

تو که روبروی تلویزیون نشسته ای،

با آن موهای ژولیده و صورت قشنگ.

تو که مثل من دلتنگ  و خسته ومضطربی،

اما دستهایت بزرگ است،

آنقدر بزرگ که مرا روی زمین نگه داری.

نگهم داری تا فرو نروم. 

  

نویسنده : سولماز ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
تگ ها :

 

چه مثل برق این پنجشنبه جمعه های نازنین من می گذرند و شنبه لعنتی می رسه.کاش می شد این دو روز رو زنجیر کرد یا یه جوری جلوی عبور سریعشون رو گرفت.

اینقدر این حس برام عمیقه که یه خواب احمقانه دیدم!خواب دیدم که من تو دانشگاهم و بچه ها میگن امروز شنبست.حالا من اصرار اصرار که بخدا دیروز پنجشنبه بود پس جمعه چی شد؟!!!!!!

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٩
تگ ها :

 

ميدوني آرزوم چيه؟

الان۱۴۰۰ميلادي بود و من يك جادوگر سرخپوست بودم!

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٦
تگ ها :

 

بهش گفتم یا قبول کن سبزی قرمه سبزی آبپز باشه یا خودت وایستا سرخش کن.

گفت تو چرا سرخ نمی کنی؟

گفتم نمی خوام موهام بوی قرمه سبزی بگیره.

گفت خوب بعدش برو حموم.

گفتم الان از حموم اومدم.

گفت خوب الان نمی رفتی!

خدایا چقدر این مردا خود خواهن.چقدر....

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳
تگ ها :