دیدین گاهی در عرض چند ساعت به نظر میرسه که همه کارها ردیف شد و مشکلات به نحو معجزه آسایی حل شد؟

بعد دیدین آدم باورش نمیشه ،همه فکر میکنه خواب دیده.اصلا انتظار نداشته همه چیز اینطوری جور شه؟

اونوقت دیدین یهو چند تا اتفاق می افته و همه چیز بر میگرده سر جای اولش؟مثل فیلمی که به عقب برگرده یا شایدم بدتر از قبل؟

انگار نخی که به اون اتفاقات اول وصل بوده یهو پاره میشه و مثل دانه های تسبیح از دامن آدم لیز می خورن رو زمین.

و این سوال برا ت باقی میمونه که اصلا چرااولش ردیف شد؟تو که عادت کرده بودی...

  

نویسنده : سولماز ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۳٠
تگ ها :

 

هیچی برا نوشتن ندارم.چون ذهنم کاملا مشغوله.کله ام پر کاشه!

کاش تزمو ثبت کنم.

کاش مریض graft پیدا شه.

کاش کنفرانسام تموم شه.

کاش کیس بورد پیدا کنم.

برم یه جایی دخیلی چیزی ببندم!

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٩
تگ ها :

 

وقتی که من نوجوان بودم شبهایی که ماه کنار پنجره بود حال بهتری داشتم.انگار جنس شب بغایت لطیف می شد.چیزی در ماه بود که خواب مرا همان لالای مهربان بچه ها می کردو اتاق از نورامنی سرشار بود.

اکنون شبها از خود میپرسم که آن ماه چه شد.چرا که ماهی کنار پنجره من است که آن مهربان امن نیست.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٦
تگ ها :

 

یک کاری کردی که من دیگه هیچ جوری باهات آشتی نمیشم.هر چی فکر می کنم اصلا راه نداره.

همش بدبیاری،همش حال گیری.همش بدو بدو آخرش هیچی.همش کار من گره اندر گره،کار ملت رله.

نه فکرشم نکن.تا روز قیامت باهات قهرم.اصلا من میرم بت می پرستم. 

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٤
تگ ها :

 

فقط در دو حالت تو فصلهای سرد سال آدم با دقت به لباس مردم کوچه خیابون نگاه می کنه،یکی وقتی لباست زیادی کلفته و یه جورایی معذبی.همش نگاه می کنی ببینی کسی هست به اندازه تو کلفت پوشیده باشه،زیاد تابلو نشی!

حالت دومش اینه که یادت رفته باشه کاپشنت رو برداری!نگاه می کنی شاید یه حواس پرت دیگه پیدا کنی،تا به خودت دلداری بدی!من امروز کله سحر این حالو داشتم!!!

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٢
تگ ها :

 

روی صندلی جا بجا می شه،یه خمیازه،دو خمیازه.فکر می کنه:

نفر بعدی میاد تو،تکرار داستانای همیشگی،شاید چند قطره اشک،شایدم هق هق.

من وانمود می کنم که گوش میدم،که درک می کنم،که اتفاق خاصیه،نه انگار که از صبح تا حالا بارها این حرفا رو شنیدم.

بعد می گم که حق داره،که خیلی سخته،ولی باید امیدوار باشه.شایدم بگم زندگی ارزشمنده و ارزش تلاش و تحمل سختیها رو داره.چند جلسه باید بیاد رو این موضوعات کار کنیم!

دیگه چی باید بگم؟به چند صد نفر تا بحال اینا رو گفتم؟به چند صد نفر دیگه باید بگم؟

دستگیره در می چرخه،بیمار بعدی وارد می شه...

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢۱
تگ ها :

 

یکی بود یکی نبود.

یه آدمی بود از اولش فکر می کرد قراره از اینجا بره،اما نرفت.

حالا هیچ فکری نمی کنه.فقط می بینه که همه رفتن،اونایی که قرار نبود.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٧
تگ ها :

 

به یک تقسیم بندی جدید رسیدم!

آدما به دو دسته تقسیم میشن:اونایی که به موبایلشون چیز میز آويزون می کنن و اونایی که این کارو نمیکنن.

فکر نکن فرقشون فقط همینه ها،انقدرام خل نیستم!!!

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٦
تگ ها :

 

همه جوره حالم بده،جسمی و روحی.دیگه نمی دونم خوابم یا بیدار!وقتی بیدارم چرت می زنم،وقتی خوابم کابوس زنده می بینم.خدایا این پرزنتیشن فردام بگذره...

من از این دوره رزیدنتی جون سالم بدر نمی برم،شک نکن.بجز آدمایی که تا بحال خودشونو کشتن کسی هست که حالش از من بدتر باشه؟!

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٤
تگ ها :

 

نظرت چیه بریم رو برفا پابرهنه راه بریم بعدشم بستنی بخوریم؟

نظرت چیه تو پارک ملت قایق سوار شیم بعدم جلو ی چشم همه بپریم تو اون دریاچه کثیف؟

نظرت چیه رو کاشیهای  میلاد نور اسکیت سواری کنیم و وسطش همه روسریهامونو در بیاریم؟

نظرت چیه امشب که پرستارقرصامونومیاره مثل دیشب نخوریمش؟!!

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٢
تگ ها :

 

سوار هواپیما که می شم همه بال بال می زنن برای نشستن کنار پنجره،من برای ننشستن.

همه مشتاقن برای دیدن اون پایین،من برای ندیدن.

همه لذت می برن از تماشا ،من سرم گیج می ره.

همه منتظرغذا هستن،من دلم آشوب میشه.

گاهی فکر می کنم زندگی هم یه هواپیماست.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۱
تگ ها :

 

توی دل من بودی.سلول پشت سلول،داشتی کسی می شدی.من تلاش می کردم به دنیا نیای،تو تلاش می کردی به دنیا بیای.نبرد نابرابری بود،من پیروز شدم...

مطمئن بودم بعدا می فهمی اینجوری بهتره.نگو اشتباه می کردم،اینو نگو خوب؟

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۸
تگ ها :

 

هیچکس مثل من نمی تونه روزهاشو تندتند بگذرونه.

هیچکس نمی تونه مثل من تمام روز با کنترل تلویزیون بازی کنه.

هیچکس نمی تونه  چندین ساعت جزوه جلوش باشه و دو سه صفحه بخونه.

هیچکس نمی تونه تعطیلاتشو در یک چشم به هم زدن تموم کنه.

اینها فقط در حیطه توانایی منه.

فقط من،من توانمند،مگه نه؟!

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٥
تگ ها :

 

گریه آسمون تموم شد وگریه من تمومی نداره...   
نویسنده : سولماز ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱
تگ ها :