۳ سالته ،راه ميري ميخوري زمين،پات اوخ ميشه،مامانت میاد بوسش مي كنه،خوب ميشه.

۳سالته،راه ميري سرت مي خوره به دستگيره در،اوخ ميشه،بابات میاد بوسش مي كنه خوب ميشه.

.

.

.

۳۰ سالته،راه بري يا نري دلت مي خوره به زمين وزمان اوخ نميشه خون میشه،هيچكس هيچكس نمياد بوسش كنه خوب شه...

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٩
تگ ها :

 

خواهر من امروز رفت استراليا.اين جمله نه ذره اي شاعرانه ست نه براي هيچ خواننده اي كوچكترين اهميتي مي تونه داشته باشه.ولي من هيچجوري نتونستم ننويسمش چون حالم گرفته ست و هيچجوري نمي تونم متنفر نباشم از كسايي كه اينجا رو اينقدر بد كردند كه همه ميگذارن ميرن يه جاي بهتر...   
نویسنده : سولماز ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٧
تگ ها :

 

بارون بارونه زمینا تر میشه...

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٦
تگ ها :

 

هیچجوری نمی تونم از فکر گربه کوچیک کوچمون خارج شم،اینقدر غصه شو می خورم که اگه رضا نبوداحتمالا می آوردمش تو تختم می خوابوندم.

آخه گربه ام اینقدر مفلوک؟الان چند ماهه می بینمش  همون اندازه مونده.احتمالا کوفتم گیرش نمیاد بخوره. عصری تو بارون خیسم شده بود با اون موهای همیشه سیخش.طبق معمولم گشنشه میاد جلوی پای آدم میومیو میکنه.

الان میزنم زیر گریه از تصور ریختش.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٤
تگ ها :

 

خوش شانسیه یا بد شانسی،

اینکه آدم گرگ بدنیا بیاد،از یک پدر و مادرگرگ،با ژنهای یک گرگ...

اونوقت می شه مثل اونایی که از صبح تا شب همدیگه رو پاره می کنن،تا به حقشون برسن و بیشتر از اون گاهی.

می تونه پولدار،موفق و مهم بشه،همه به سرش قسم بخورن،ممکنه وزیرو وکیل شه.

بی ام و ۶۳۰ سوار می شه،قصرش تو فرمانیه اس،تو دبی ویلا داره.یک دختر پولدار و معروف و خوشگل میگیره که باباش بشه نردبان ترقی،یک دختری که سیتی زن امریکام باشه.

عاشورا تاسوعا سیاه می پوشه،ماه رمضون میگه روزه س،گاهی هم یه هزاری می ذاره کف دست مستخدم اونجا...

من هنوز نفهمیدم گرگ بودن خوش شانسیه یا بد شانسی

اینکه آدم گرگ به دنیا بیاد و با گرگا بزرگ بشه.همه رو خیلی راحت دور بزنه با یه لبخند دوستانه.

بعضی هام این وسط دایناسور به دنیا میان،با ژنهای یک دایناسور.هیچ شانسی ندارن،از همون اول محکومن به فنا.هیچ جوری نمی تونن با تغییرات محیط سازگار شن.تطابق پذیریشون با جامعه گرگا صفره .طفلکی دایناسورا...

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢۳
تگ ها :

 

چیزی که مال تو نیست هیچوقت مال تو نمیشه،

حیف که از اول نمیدونی چی مال توئه.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٠
تگ ها :

 

حس سنگین راننده ای را دارم که با دنده چهار از روی سرعت گیر رد می شود

 و تالاپ سرش به سقف می خورد.

یک حس سنگین ناتمام

مثل خواب بدی که تا ابد ادامه دارد...

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٧
تگ ها :

 

پشت فرمان نشسته ام،اشکهایم جاریست.به مردن فکر می کنم .خودم رامجسم می کنم که با سرعت به دیوار روبرو می کوبم.این اتفاق نخواهد افتاد،کاملا مطمئنم.سالهاست فقط تجسم می کنم.سالهاست مثل یک مرده زندگی می کنم.هرگز جسارت کافی نخواهم داشت.هرگز به این افتضاح پایان نخواهم داد.خسته،درمانده،ناگزیر،هرروز بدتر از روز پیش...   
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٤
تگ ها :

 

قرص روح پیچه یکی داره به من بده؟بدجوری پیچیدم بهم   
نویسنده : سولماز ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٩
تگ ها :

 

تاول بزرگی در قلب منست،

    کف پاهای تو چه داغ بوده است...

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۸
تگ ها :

 

سرم را توی کاسه دستشویی فرو می کنم و بالا می آورم،تمام آنچه امروز خورده ام ودیروزوپریروزوتمام این سالها ...

وباز وباز....

و آنقدر بالا می آورم که کاملا تهی می شوم،مثل یک حباب شیشه ای که بجز هوا چیزی در دلش نیست.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٦
تگ ها :

 

بعضی فجایع آدمو بجای گریه به خنده میندازه،مثل فاجعه دیشب من.هر چند دیگه فرقی نمی کنه،من خونمو رو آب ساختم،چند ساله که با فاجعه زندگی می کنم،هر روز دارم غرقتر و غرقتر میشم.خوش به حال ساحل نشینا...   
نویسنده : سولماز ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٤
تگ ها :