مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۳۱
تگ ها :

 

هنوز ترم شروع نشده امتحانای ما شروع شد.همه روزا مثل همن،من یادم میره کدوم دیروز بود کدوم امروز...

خواهر من داره مثل همه از اینجا میره،دیگه کسی نمونده.دلم آتیش می گیره.یعنی فردا چه شکلیه؟

دلم یه عالمه بارون می خواد با یه عالمه درخت خیس...

همه اینا یه خوابه.بیدار شم برم شامو حاضر کنم.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٧
تگ ها :

 

چه هوای محشری بود صبح.جون می داد برای مردن.حیف که دوباره آفتابی شدومجبوریم زنده بمونیم...   
نویسنده : سولماز ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٧
تگ ها :

 

 از تقاطع بلوار امیرآباد رد می شدم یک آگهی بزرگ دیدم با تیتر شکایت به حضرت مسیح،سخنران جحت الاسلام پناهیان.محلشو ندیدم متاسفانه، چون تاکسی زود رد شد!احتمالا قراره از دست پاپ بندیکت به پیشگاه عیسی شکایت کنند.چه دنیا رو بهم ریخته این پیرمرد با اظهار نظر کردنش!

  

نویسنده : سولماز ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٦
تگ ها :

 

پاییز رنگ رنگ سلام.

ای زردو قرمزو نارنجی به حیاط خانه خوش آمدی.

ای تند باد خزان بادبادک کودکیم را ببر به آسمان،بر پشت بام دوستان قدیم،آنها که سالهاست رفته اند ازین دیار.

باران ببار بر کوچه های غم زده شهر،خون را بشوی از پیکر برادر تیر خورده ام.

پاییز پیر ،سلطان فصلها

امشب در این محله کسی نیست،در جستجوی نان،دارو،پول اجاره،در جستجوی دختر کوچک

هر یک رفته به سویی...

قوری زچای داغ خالیست،با این همه دمی به پشت پنجره مهمان باش. 

  

نویسنده : سولماز ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢۳
تگ ها :

 

؟   
نویسنده : سولماز ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٠
تگ ها :

 

من صبح رفتم بلیط بخرم نبود.واقعاملت اینقدر پولدارن که بلیط ۵۶ تومن رفت وبرگشتو میخرن تموم میشه؟انگار تو ایران فقط من زیر خط فقر زندگی میکنم!حالا باید اینجا بمونم تا ترم شروع شه.   
نویسنده : سولماز ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٠
تگ ها :