گیج و منگ و بیمار،

راه را گم می کنم.

کجا می خواستم بروم؟

انگار زیر آبم:

اشیا تصاویری مبهمند و صداها طنین می اندازند.

پایم به زمین نمی رسد.

چقدر بیمارم من،

چشمهایم درد می کند و سرم و دستهایم.

می خواهم بنویسم ،

مداد را لمس نمی کنم،انگار دستم یکی شده با آن.

کسی صدایم می کند مادر.

آیا کودکی داشته ام هرگز؟

چیزی یادم نمی آید.

پ ن.آخرین باره که من جای کامنت دارم.هر چی دوست دارید بنویسید!

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٤
تگ ها :

مهراباد ۶ صبح

چه بازی شیرینی،از کشف جدیدم لذت می برم!

روبرویم صفی طولانیست که به اتاقک بازرسی ختم می شود.نشسته ام و زل زده ام به کفشهایشان.اول با دقت کفشهای خوب و بد را انتخاب و بعد آدم توی کفش را بررسی می کنم.(سعی می کنم این ترتیب را کاملا رعایت کنم هر چند گاهی ناخود آگاه جر می زنم!)آدمهای زیبا در کفشهای زشت و بر عکس کم نمی بینم.هر چندبدسلیقگی من هم هست که عاشق کفشهای کهنه و خاکیم!امروز چند جفت کفش دیدم؟شاید صد تا بدون اغراق!

نمایش تمام شد.شگفتی امروزم کامل می شود.کودکی نیم سوخته با یک دست و چشم کاملا از بین رفته و پایی که می لنگد.حس آشناییم بر ترحم غالب می شود.آری می شناسمش:عارف پسری از سرزمین آفتاب.این نام وبلاگیست که برای کمک به او باز کرده اند.به او لبخند می زنم و جواب می دهد.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٧
تگ ها :

 

دیروز

از پنجره اتاق عشاق عاشورا را می بینم که دم در خانه روبرو صف کشیده اند.نذری قیمه پلو می دهند.صف مدام طولانی تر می شود.دخترها با مانتوهای دم خشتک و پسر ها با موهایی که قوانین جاذبه را به کل زیر سوال می برد.

غذا تمام شد.در خانه بسته میشود.صف طویل از هم می پاشد.ملت این پا و آن پا می شوند.عده ای میروند،عده ای می مانند.هنوز امیدوارند. خسته می شوم از تماشا.این ملت حاضر است به خاطر یک پرس قیمه پلو برای کشته شدن یوری گاگارین هم عزاداری کند.

هر روز صبح که از خانه بیرون می روم سر کوچه کار گران افغانی را می بینم که در زمین خاکی چادر زده اند.تمام زمستان انجا بودند.روی ساختمان در حال ساخت بغل کار می کنند.با خودم فکر می کنم چرا آنها در صف غذا نبودند؟سیر تر از تمام اهل محل احتمالا همان کارگران افغانی اند.

امروز

آسمان را ابر پوشانده

آنچنان یکدست که گویی خورشیدی نبوده هرگز

و این است آسمانی که دوست می دارم.

آسمانی که می پرستمش.

فردا

می روم به سفری کوتاه.خسته شدم.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱۱
تگ ها :

 

اینجا کسی شعر نمی خواند.

بر زمین پوشیده از برف بچه ها می دوند

و کلاغها بر شاخه نشسته اند.

روی نیمکت چوبی مردی سیگار می کشد.

کسی گالسکه بچه می راند.

دورتر پیرزنی زنبیل به دست می گذرد.

برای که می نویسی شاعر؟

اینجا کسی شعر نمی خواند.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٤
تگ ها :