به نتيجه پيچيده اي رسيده ام:

وقتي درس مي خوانم افسرده مي شوم.

وقتي نمي خوانم افسرده تر!

براي اين بيماري درماني سراغ نداريد؟به نظرم لاعلاج مي آيد!

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۳٠
تگ ها :

 

برف سفید کرده چمنها را،

شاید گلی کوچک هم جا مانده باشد زیر برف.

تنها جا پای گربه است روی برفها

که به گنجشک مرده می رسد.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۳
تگ ها :

 

پررنگترین احساسی که تمام این سالها تجربه کرده ام وحشت است.حس اینکه زیر پایم خالیست، با سرعت فرو می روم و حتی بوته خاری برای چنگ زدن نمی بینم.

حس اینکه نمی توانم،فلجم و نیروی من برای مقابله با این فرورفتن ناچیز است.

واین شگفتی برای من باقیست که چگونه خاکیست که زیر پای من سست است و دیگران روی آن راه می روند و می دوند و بالا می روند.

و من همچنان معلق در زیر خاک به دنبال خدای گمشده می گردم.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٧
تگ ها :

برای محمد همسايه

محمد کوچولو چرا از فکر تو نمی آیم بیرون؟ 

از فکر جیغ های تو که بیشتر به صدای گربه شبیه است و از دیوار نازک بین خانه من و تو براحتی رد می شود.

و مادرت که سر تو فریاد می زند خسته می شود و گریه می کند.

راستی هیچوقت لبخند مادرت را ندیده ام انگار بغض سنگینی در گلو دارد که سالهاست نترکیده است،به اندازه سن تو،چند سال داری؟۴یا ۵ سال؟

بر عکس تو همیشه لبخند می زنی.یک لبخند گشاد که بین دو گوش بل بل تو کشیده شده و شاخصترین چیز در صورت کوچک تو همین لبخند است.تو می خندی و دندانهای میخی شکلت که شبیه دندانهای گربه است پیدا می شوند.

نمیدانم شاید هم بزرگتر باشی،مثلا ۶ ساله.اما کوچک مانده ای و نمی توانی حرف بزنی.فقط می خندی و عاشق این هستی که دست من را بگیری،اما مادرت تو را با بغض می کشد.

همیشه تو را می کشد و تو همیشه به عقب نگاه می کنی و لبخند می زنی.

گاهی که درباز می ماند تو می دوی توی خانه ما ومن خوشحال می شوم،اما فرصتی برای بازی نداریم چون مادرت تو را صدا می کند.

این روزها صدای معلم تو از دیوار می آید.صدای مهربانی است واز تو می خواهد که بگویی بابا،ساعت ،بازی.

و من نمی شنوم که بگویی.چیزی که می شنوم تنها صدای گربه است که تا ابد از دیوار رد می شود...

  

نویسنده : سولماز ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱۳
تگ ها :

 

نزدیک ظهر شاعر در سایه نشسته بود

و با کلمات بازی می کرد.

چه بازی غمناک ساده ای...

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٩
تگ ها :

 

من درست نفهمیدم این بازی چیه.ولی چون نازلی رو خیلی دست دارم دعوتش رو رد نمی کنم.

۱-هیچوقت احساس نمی کنم اوضاع کاملا  ok هست.

۲-شعر و داستان خیلی دوست دارم.

۳-دوست دارم زیر بارون بدون چتر راه برم.

۴-ازدست آدمهای اطرافم خیلی دارم زجر می کشم.

۵-دوست داشتم خدا دنیا ی مهربون تر و عادلانه تری می ساخت.

امیلی و زهیر وشهرزاد و ۶۲ای و صندلی رو به بازی دعوت می کنم.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٥
تگ ها :

 

می خواهم تو را محبوبترین من بخوانم

اما کلمات از لابلای انگشتانم سر می خورند

 و لای علفها گم می شوند...

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٤
تگ ها :