من اگه از این مقوله می نوشتم، کلیه وبلاگهای مربوطه باید کرکره رو می کشیدن پایین، انقدر که مطالب خوندنی داشتم در این باب!
آدم صبوری رو پای لپ تاپ ما یاد می گیره. یعنی رسما بهت درس صبر و مدارا میده. اصلا برای آموزش فرهنگ انتظار میشه ازش استفاده کرد. موهاشو تو آسیاب سفید نکرده که، یه هفت، هشت سالی عمر از خدا گرفته.
من عاشق این سبز کمرنگی ام که اول بهار روی سر شاخه ها پیدا می شه. آخر تر و تازگیه. اینجا تازه درختها سبز شدن. حیف که دوره این رنگ زیبا خیلی کوتاهه، حتی همینجا که هوا سرده و دیر فصل گرما می رسه. این روزها من با شیفتگی به درختها خیره می شم و دلم می خواد زمانو متوقف کنم. دست به دامنش بشم و بگم نرو دیگه، سبز کمرنگ. یه کم دیگه باش.
مهر سال هشتاد بود که من رسما فارغ التحصیل شدم. رفتم توی نوبت طرح. چون از همان موقع دوزاریم کج بود، توی هیچ لیست انتظاری نبودم. فکر می کردم باید روند طبیعی طی بشود و بعد از اتمام درسم اقدام کنم. آنهایی که عقلشان می رسید از شش ماه قبلش دست بکار شده بودند. همانها البته طی سالهای بعد هم، همچنان عقل داشتند و همه کارهایشان را درست انجام دادند. بهترین جاها کار پیدا کردند، پولدارترین و آینده دارترین شوهرها را کردند و نردبان ترقی را چهار تا یکی طی کردند. امثال من هم قسم خوردند که بقیه عمر در فاز حسرت باقی بمانند.
کل دوران انتظار من برای شروع طرح، پنج ماه طول کشید. این دوران بجز انتظار، شامل دویدن در راهروهای وزارتخانه، بالا و پایین رفتن از پله ها، آشنا جور کردن ، چک و چانه زدن با مسئولین امر و تحمل انواع فشارهای روانی بود. در این پنج ماه، من برای اولین بار از روانپزشک وقت گرفتم و داروی آنتی دپرشن برایم تجویز شد. کلا فکر می کردم دنیا به آخر رسیده. تمام عمرم، همه چیز به موقع اتفاق افتاده بود. همان سال اول، بهترین رشته در بهترین دانشگاه قبول شده بودم، درسم به موقع تمام شده بود. تمام واحدهایم سر وقت پاس شده بود. خلاصه بد عادت شده بودم. چند ماه از عمرم داشت در بلاتکلیفی می گذشت و دنیا به آخر رسیده بود...
کلمه کارگر، تا هشت سالگی برای من خیلی مفهومی نداشت. منظورم کارگرهایی هستند که در منازل کار می کنند. از وقتی چشم باز کردم چند نفری بودند که خانه مادربزرگم کمک می کردند. ولی یک چیزی بین آشنا و مستخدم بودند. یعنی دنیایشان خیلی از ما دور نبود. شاید هم چون از اول بودند، حضورشان برایم عادی شده بود. یکیشان هم یک آقای نفتی بود که با اینکه از چهار، پنج سالگی دیگر ندیدمش و احتمالا تا حالا هفت کفن پوسانده، قیافه اش همچنان جلوی چشمم است. کمی بهره هوشیش پایین بود و دستش می انداختند. با چرخدستی توی کوچه ها نفت می فروخت و استاندار صدایش می کردند. وقت آزادی اگر داشت، به مادربزرگم کمک می کرد. به خصوص اگر مراسمی، چیزی بود. توی عروسیها هم می رقصید.
از هشت سالگی ام که مهاجرت کردیم به شهر پدری، مادرم دست تنها شد. دو تا بچه نو پا هم داشت. غربت و تنهایی و عادت به این که همیشه کسی باشد و کمک کند، دلیلی شد برای در به در دنبال کارگر گشتن. خاطره نه چندان شیرین کارگر ها از اینجا به طور رسمی در زندگی من شروع می شود.
اولینشان پیر زنی بود به اسم فاطمه. پرستار بچگی یکی از دوستهای پدرم بود. موهایش را حنا می گذاشت و سوراخهای گوشش در اثر گوشواره های سنگین، تا پایین پاره شده بود. از همان اول اعلام کرد که کار خانه نمی تواند بکند و فقط بچه نگه میدارد. بچه داریش هم، البته فقط در حد نشستن کنار بچه و سرش را گرم کردن بود و شامل تر و خشک کردن نمی شد. بعد از دو سه جلسه، مادر عذرش را خواست.
بعدی زن درشت هیکلی بود به اسم خدیجه که نمی دانم از کجا پیدایش شد و به نوعی کابوس بچگی من بود. خیز بر می داشت و عین پلنگ خودش را می انداخت روی آدم و ماچ ماچ. صورتمان بعد این حملات خیس تف می شد. فقط پدرم به دلیل مرد بودن از این حملات در امان بود. حتی مهمانهای ما هم مستفیض می شدند. من کلا بچه وسواسی بودم. می رفتم صورتم را با صابون می شستم. مثل خیلی بچه ها، از بوسیده شدن بدم می آمد، آنهم توسط تازه واردی که شکلش را دوست نداری و بوی نفت و دود می دهد. سعی می کردم خودم را یک جوری گم و گور کنم. مثل سایه از کنار دیوار حرکت می کردم. فایده ای نداشت. پلنگ در یک خیز ناگهانی شکار را به دست می آورد. مطمئن نیستم انگیزه اش چه بود. می خواست حسن نیتش را ثابت کند یا واقعا انقدر عاشق ما بود. به هر حال، دیدن انزجار ما شعور فوق بشری نمی خواست. تعداد زیادی هم بچه قد و نیمقد داشت که گاهی یکیشان را می آورد. یکی از پسرهایش همسن و سال من بود. یک بار جامدادی کهنه ام را دادم بهش که از بالای دیوار سر در آورد. مطمئن نیستم خدیجه خودش خواست نیاید یا مادر، ولی تاقبل از رفتنش، مدت نسبتا زیادی خانه ما کار می کرد.
کارگر بعدی، از جهاتی متفاوت بود. برای صاحب خانه مان کار می کرد که یک پیرزن خسیس و تنها بود. بعد ما را دیگر ول نکرد. هنوز هم نکرده. الان البته پیرزن هشتاد ساله ای است که در مناسبتها می آید پولش را بگیرد. اسمش ننه سلامت است. صورت گرد و خوشگلی داشت و هیچ بویی نمی داد. آیا ما از بوسیده شدن نجات پیدا کردیم؟ هرگز. فقط فرد بوسنده عوض شد. کمی از آبدار بودن ماچها هم کاسته شد. این یکی را مادر دوست داشت. مومن بود و تمیز و قابل اعتماد. فقط، حس کارگر بودن نداشت. انتظار داشت مادرم پا به پایش کار کند، همه تحویلش بگیرند و جزو خانواده به حساب بیاید. مادرم را به اسم کوچک صدا می کرد، یک جوری هم از موضع قدرت. انگار جایشان با هم عوض شده بود. ننه سلامت اقبالش بلند تر از همقطارانش بود. با این که آنقدرها هم کاری نبود و هرگز فرمان نمی برد، به خانه آدمهای معروف شهر راه پیدا کرد. شگردش این بود که بگوید فلان خانم، فلان چیز را برایم خرید، بهمان خانم بهمان قدر به من پول داد و طرف مقابل را در رودربایستی و گاهی کوران رقابت بگذارد. از ماها خواست بیمه اش کنیم و کلا خودش را از آینده هولناک نجات داد.
ننه تا وقتی من بروم دانشگاه، توی خانه ما کار می کرد. بعدها پیر تر شد و شیفتهایش کمتر و کمتر. بعد خاور آمد. اسم این یکی را البته عوض کردم. به خاطر سو سابقه اش. اگر شانسی بچه هایش سر از اینجا در آوردند، که امریست کاملا لایحتمل، شرمنده نشوند. اولش خوب بود و کاری. شوهرش مریض بود و بدبختی زیاد داشت. مادر خیلی کمکش کرد. به خیلی ها که کارگر لازم داشتند و پول خوب میدادند، معرفیش کرد. بچه هایش را هر وقت مریض می شدند، پدرم رایگان ویزیت می کرد. خاور حسابی از خجالت ما در آمد. طلا و پول از خانه آشناها بلند کرد. از ما ولی در حد آفتابه دزدی. احتمالا چیز با ارزشی توی خانه مان پیدا نکرد. یکبار یک جفت از کفشهای مادر گم شد. چند ماه بعد خاور با همان کفشها که یک مدل تابلویی هم بودند، آمد دیدنمان.
بعد ها که من دیگر نبودم هم، چند نفری آمدند و رفتند. شرح آنها را باید یک روز خواهرهایم بنویسند. من آنقدر کم می رفتم خانه که حتی اسمشان را هم نمی دانم. هنوز هم مادر من دنبال کارگر است. هنوز هم کارگر دلخواهش را پیدا نکرده. این روزها فکر می کنم پیدا کردنش سخت تر هم شده، مادر هم فرسوده تر و پیرتر. من هم به پاس خاطراتم، برای همیشه قید کارگر را زدم و خانه ام را خودم تمیز کردم.
همه اینها را نوشتم که بگویم اینجا، کارگر، ربطی به خاطرات کودکی من ندارد. کسی که ساختمان ما را تمیز می کند، پسر سیاهپوست خوش تیپیست که لباسهای شیک می پوشد، با ایرفون موزیک گوش می دهد و تویوتای شاسی بلند سوار می شود. احتمالا در آمدش هم از کل خاندان ما بیشتر است. توی کلاس زبانی که پارسال، از سر بیکاری میرفتم، دخترهای ترگل ورگلی شرکت می کردند که کارگر یا پرستار بچه بودند. مدرک همه شان لیسانس به بالا بود. توالت پاک کردن، اینجا یک شغل پردرآمد است که هر کسی را هم راه نمی دهند و باید آشنا و رابطه داشته باشی. کارگرهای ساختمانی هم درآمد خیلی خوبی دارند و راحت زندگی میکنند. آن تصویر آدم خسته و بد لباس و بی سوادی که مدام پول بیشتری لازم دارد و زندگیش رقت بار است و هیچ سازمانی از او حمایت نمی کند، اینجا کلا عوض می شود. کاش می شد آدمهای خاطراتم هم تبدیل شوند به کارگرهای اینور دنیا، تا هم خودشان خوشحالتر باشند، هم من.
مشت می زند بر جدار دلم.
می سوزد زیر دنده ام
و کشاله رانهایم تیر میکشد.
بهار، دست سبزش را کشیده بر شاخه های خشک .
بزرگ می شود،
من هم.
برگشته بودم تهران، خانه پدربزرگم. همه را سفت بغل کردم، عمه را از همه سفت تر. چشمهای هر دویمان خیس شده بود. بعد، انگار باری از روی دوشم بر داشته شده، نشستم روی همان مبلهای آبی کهنه. حس می کردم اگر همین لحظه هم برگردم، مهم نیست. دلتنگیم برطرف شده بود. چیزی که همیشه قلبم را فشار می داد، دیگر نبود. الان که یاد خوابم می افتم، باز قلبم فشرده است.
هوای می سی ساگا آفتابی بود. یک جور آفتابی شفاف. حتی یک تکه ابرهم توی آسمون نبود، شده بود آبی تند و براق. من لم داده بودم روی نیمکت. از همون لحظات ناب بود، توی این شهر کوچک که نمی شناختم. حس غریب خوشبختی برای آدمی که همیشه دلش گرفته. چنگ زده بودم به لحظه. کمی جلو تر، سه تا بچه مو طلایی شن بازی می کردند. موهایشان زیر آفتاب، شبیه گندمزار بود. روز براق غریبی بود.
تلفن کردم به خودم، خانه نبودم.
دلم برایم تنگ شده است.
اینجا زیر آب، صدا به صدا نمی رسد،
دیوارها آینه ندارند.
دور شدم از خودم، دور دور.
هر از چندی، بازار کالایی داغ می شود، مثل سکه و ارز در چند ماه گذشته. ولی آن جنسی که همیشه بازارش داغ است و هرگز از رونق نمی افتد، ملت ایران است. اصلا جان می دهد برای معامله.
