مکالمات

من در حال توضیح اینکه باباش چرا میره درس بخونه: بابا هم مثل مامان دنتیست بوده تو ایران، حالا می خواد امتحان بده اینجا هم دنتیست شه.

پسر : ولی مامان دنتیسته اینجا

من: آره ، بعد بابا دنتیست شه، خیلی پولدار میشیم، می تونیم همه چیز بخریم، هی مسافرت بریم.

پسر با خوشحالی : می تونیم اون بیل قرمزه رو هم دوباره بخریم؟

- کدوم؟

-همون که پارسال داشتم شکست. (منظورش پاروی پلاستیکی که از دولاراما خریده بودیم، بعدم که شکست دو تا یه جور دیگه خریدیم.)

من با ذوق فرو نشسته: منظورم بیشتر خونه بزرگ و ماشین بهتر بود ٬ ولی باشه اونم می خریم.

عصر که باباش اینو شنید گفت بابایی اگه منتظر دنتیست شدن منی باید برا بیلت تا پونزده سالگیت صبر کنی!

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٧
تگ ها :

بچه دو ماه پیش

آرمان توی تخت در حال خوابیدن: ماه دور زمین می گرده، زمین دور سان

رضا: آفرین                                                                       

- سان کی آتیشش روشن شد؟                                                    

- از اول روشن بوده                                                              

    - یعنی از اول اول اول که من تو شکم مامانم بودم روشن بوده؟            - 

(مبدا آفرینش از نظر بچه من!)                                                    

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٩
تگ ها :

ای کاش که جای آرمیدن بودی

چرا من همیشه همینم؟ چرا هر جای دنیا که برم خودمو همراه می برم؟ چرا بیشتر روزا از خودم بیزارم؟ چرا جای آرمیدن رو پیدا نمی کنم؟

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٥
تگ ها :

خواب خرگوشی

خواب دیدم خرگوشا آواز می خوندن، تو مایه دشتی. سه تا بودن. به مامانم گفتم باورت می شه؟ گفت نه، واقعا!

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۳
تگ ها :

این روزها

مریضیم هر سه. یک ویروس ناقلای بد قلق افتاده به جانمان. دارو و بخور و ویکس و اینها هم شده آب در هاون کوبیدن. بدن درد و سرفه و سینوزیت و مخلفاتش.

دیشب من یک حال سرگشتگی داشتم , در به در دنبال شکلات می گشتم، توی سوراخ سمبه ها. حس می کردم یک نیاز حیاتیست که بودنم در اندک زمانی زیر سوال می رود. پای یک شکست عاطفی در میان بود. یک جور له شدن, وقتی ایمیلت را باز می کنی نیمه شب و می بینی یک صاحب کار کانادایی مهربان ریجکتت کرده. کسی که تا چند ساعت پیش شک نداشتی به شدت دنبال بستن قرارداد با توست. بعد نمی توانی این معما را حل کنی که آیا تو جهان سومی ساده و زود باوری یا این ملت انقدر سعی می کنند مهربان باشند که صداقت تبدیل به یک مفهوم انتزاعی می شود."  Yes, To nice to be honest" 

ساعت دو نصفه شب بود و من حتی تا دم در رفتم که از سوپر بیست و چهار ساعته زیر ساختمان یک کیسه شکلات بخرم. بعد فکر اینکه از صدای در "ر" بیدار می شود و نگران، بعد هم تا چند روز شماتت است و سرزنش، ناکام برم گرداند. تا سه به خودم پیچیدم و به روزگار نا مرادیها لعنت فرستادم و بعد خوابم برد.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱
تگ ها :

بهترین دلیل برای نخندیدن

برای اولین بار براش می خونم: بزبز قندی چرا نمی خندی؟ 

بعد کم کم بازیم می گیره چند بار جدی ازش می پرسم چرا نمی خندی هان؟ چرا نمی خندی؟ یک نگاه زیرکانه به من میندازه میگه چون من بزبز قندی نیستم پس نمی خندم. برای همین.

من له میشم زیر این منطق و دیگه هیچ سوالی ندارم.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٧
تگ ها :

زیر خروارها خاک

دلم می خواست همونجا وسط سالن بنشینم و با ضجه به همه اعلام کنم که داییم مرده. صورتم رو چنگ بزنم. بکوبم توی سر و صورتم. دلم می خواست به سبک زنهای قدیم عزاداری کنم. بدون فیلتر. بدون ترس از آبروریزی. ولی بجاش نشستم روی سکوی کنار خیابون، روبروی دانشگاه و شر شر اشک ریختم. معذب هم بودم که آشناها منو نبینن. چند تایی دیدن. به روی خودشون نیارن که وضعیت غیر عادیه. یکیشون ولی چند ساعت بعد تو کتابخونه جلومو گرفت و خواست مطمئن شه که حالم خوبه.

من کنار خیابون تلفن به دست اشک ریختم و دماغمو بالا کشیدم. عابرها با دلسوزی نگاهم کردن. یک خانمی هم با نگرانی پرسید کاری از دستش میاد؟ دلم می خواست بگم اون داییم بود که فوت کرد دو هفته پیش، جنازه ش بالاخره رسید ایران. امروز تو زادگاهش خاکش کردن. مادر و خواهرش هم بودند. کوچکترین دایی من بود. رنگ چشماش عسلی بود. خودش خیلی از این موضوع خوشحال بود. آدم بی آزاری بود. کسی غیر خودش رو نرنجونده بود تا حالا. البته یک بار بچگیم زده بود توی گوشم. یادم نمیاد چیکار کرده بودم. تا همین آخریها بابتش عذرخواهی می کرد. کاش باز هم میزد توی گوش من ولی نمی مرد. من برای مردنش نمی بخشمش. کاش بهش گفته بودم دوستش دارم. کاش محکمتر بغلش کرده بودم. 

اینها رو‌نگفتم به خانمه. کاری ازدستش بر نمی اومد. از دست کسی بر نمی اومد. زیر خاک چشمهای عسلیشو بسته و ما دیگه هیچوقت نمی بینیمش.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢۱
تگ ها :

گزارش یک مرگ

نسبت: دایی

شخصیت: مهرطلب

ویژگیها: حساس، آسیب دیده، آسیب پذیر، بلند نظر، سخاوتمند

سرگرمی:نوشیدن الکل

علت مرگ: تنهایی

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٢
تگ ها :

روزمره

از معدود چیز هایی که دل من براشون تنگ خواهد شد همین تیم هورتونز نبش ادوارد استریته. همین جایی که الان توش نشستم و دارم از ارامش بعد از امتحان نایتروز اورال لذت می برم. اتفاقا جزو معدود امتحانهای شفاهی که من به افتضاح نکشوندم و ابرومندانه ظاهر شدم. دارم کافی اورجینال روستم رو مزه مزه می کنم. کافی که به نظر خیلیها مزه گل و لای میده. اتفاقا میده ولی بعد یه مدت انچنان پابستش میشی که به کافی دیگه ای نمی تونی رضایت بدی . در واقع یه جور خیانت قلمداد می کنی. باید بگم یو اف تی ازت بیزارم ولی دلم بدجوری برا این کافه تنگ میشه. که بشینم توش در ساعت پنج عصر و برا امتحان فردام بخونم و با عذاب وجدان به دوناتم ناخنک بزنم.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٧
تگ ها :

سین های من

من سمنو ندارم. حالا هر چی می شمارم یه سین کم میارم. سال نو میشه با شیش تا؟

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٦
تگ ها :

← صفحه بعد