شکلات تلخ

 
moses people
- ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٧
 

مدیونید اگه جایزه بهترین فیلم خارجی رو ندین به اون فیلم اسراییلی. پس این طفلیها چیکار کنن؟ دلشونو به چی خوش کنن؟ آخه چی دارن تو دنیا؟ نه سهام بزرگترین کمپانی ها، نه اجاره ماهیانه هکتارها زمین و ملک و املاک، نه حق استادی در معتبرترین دانشگاههای دنیا، نه سهمیه مخفی پذیرش دانشجو در همان دانشگاهها، نه تصمیم گیری در مورد انتخابات آمریکا، نه زبون دراز، نه اینکه کسی حق نداشته باشه بگه بالای چشمشون ابروئه، نه کشور غصبی، نه بمب هسته ای.

با این همه مظلومیت این قوم، مشغول ذمه اید اگه اسکارو ندین بهشون. بذارین حداقل یه دلخوشی داشته باشن. چطور دلتون میاد؟


 
 
مهمترین نتیجهٔ خیزش‌های عربی‌
- ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳
 

"انقلاب" از "دیکتاتور" بدتر است.


 
 
از دنیای برهنگان
- ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۸
 

ذهن من هنوز هم از درک رابطه برهنگی و اعتراض، حتی تابو شکنی، ناتوان است. به نظرم، برای اعتراض به شیوه هنرمندانه راههای متمدنانه تری هم هست، مثل ساخت فیلم و کلیپ و موسیقی و خیلی چیزهای دیگر. به نظرم تصاویر برهنه، تازه اگر به قصد پور.نو.گرافی نباشد، صرفا می توانند ارزش هنری داشته باشند، آن هم فقط در صورتی که فرد برهنه، زیبا باشد، که در این مورد هست، خیلی هم هست، آنقدر که زیبایی را باید دوباره از روی او تعریف کرد و چه بدنی...


 
 
یادداشتی از یک بیمار قلبی - روانی‌
- ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤
 

دیده اید بعضیها با افتخار اعلام می کنند که کودک درونشان فعال است و بعدیک لبخند پهن غرور آمیز می زنند که حسابی کودکانه باشد؟ باید بگویم من نه تنها از این افتخار محرومم، حتی بر عکس، پیر درونم غالب است!

مثلا عاشق هر  نوع غذای آبکی مثل  انواع سوپ و آش و عدسیم که باب طبع صاحبان دندانهای مصنوعیست. حاضرم تمام روزهای هفته از همین آبکی جات بخورم به جای هر غذای اعیانی دیگری. تازگیها یک محصول آبکی هم به منویم اضافه کرده ام که تشکیل شده از گوجه فرنگی رنده شده با نمک و فلفل و آب لیموی فراوان. ایده اش را از طبوله عربها گرفته ام که در واقع هیچ ربطی به این ندارد. آن یک غذای بسیار محبوب است که به جز مواد ذکر شده، جعفری خرد شده و بلغور ریز گندم دارد. ولی آنها نیاز به جویدن دارند و به کار من نمی آید.

یا اینکه دوست دارم هفته ها  بروم توی پیله تنهاییم و کسی کاری به کارم نداشته باشد. تفریحات مورد علاقه من کتاب به دست نشستن توی یک گوشه آفتاب گیر، در یک  روز زمستانی یا قدم زدن تنهاییست. اصولا از هر نوع فعالیت فیزیکی شدید بیزارم. گاهی خواب می بینم دارم می دوم، بعد وحشت زده بیدار می شوم. من سالهاست ندویده ام، در واقع بعد از آن امتحانات دوی لعنتی که برایم کابوس بود.

توی مهمانیها که ملت مشغول رقص و شرب و دلبری اند، من باید بگردم یک چیزی پیدا کنم که زمان بگذرد. خیلی احتمال دارد که آن چیز، ماهیهای توی آکواریوم یا یک پرنده خانگی باشد. ماهی ما گوگولی که معرف حضورتان هست، حالا می خواهم یک پرنده هم برای خودم دست و پا کنم. پرنده ها همدم خوبی برای آدمهای سالمندند. کلا من توی مهمانیها دردسرم، همه نوشیدنیهای دیگری دارند، آنوقت صاحبخانه بیچاره باید بلند شود برای من یک نفر چای دم کند. خوب معلوم است که زورش می آید. من هم بودم زورم می آمد. یا اینکه تا یک نفر سیگاری روشن کند، من مثل پیر هشتاد ساله می افتم به اشک و سرفه و خس خس، طرف وحشت زده باید بدود توی حیاط، آنهم در دمای منفی بیست. خوب واضح است که توی دلشان به آدم فحش می دهند. حتما می گویند "زنیکه یبس خوب نیا، مجبور که نیستی." ولی چون توی دلشان می گویند، من نمی توانم جواب بدهم که "دقیقا مجبورم." چون هر بار سر نیامدن توی خانه ما دعوا می شود. کلا از بچگی من را با چشم گریان می بردند مهمانی، حالا هم به نوعی همان بساط است. تازه من یبس نیستم. بیشتر می شود گفت کم حوصله، دپرس، یا دقیقا پیر.

همیشه هم تا ذهنم فرصت پیدا می کند پر می کشد توی گذشته ای که من خودم هنوز نبودم. مثلا یاد قمر الملوک وزیری می افتم و می زنم زیر گریه. یا مثلا غصه بدبختی عارف قزوینی را می خورم. گاهی فکر می کنم پدر مادر های ما و پدر مادرهای آنها چطور از نوستالژی نمردند، از یک زمانه رنگی موزیکال پرت شوی توی دنیای سیاه و سفیدی که صدای گلوله می دهد.

این لیست طولانی می شود اگر با شرح و بسط بنویسم که حواس پرتی دارم و سالهاست همه چیز را جا می گذارم یا مثلا از هر نوع تغییر دچار حس نا امنی می شوم، یا اینکه ته دلم مدتهاست حس می کنم وقت رفتن است. اینطوری که پیش می رود، دل سالخورده ام به زودی جان به جان آفرین تقدیم می کند و می شوم دلمرده. شاید هم بروم یک جایی خودم را گم وگور کنم، گاهی به زندگی میان اسکیموها فکر می کنم، هر چند خیلی تاب و تحمل سرما را هم ندارم. کلا احساس می کنم برای هر شروعی خیلی خیلی دیر شده، اگر چه از نوزادی همین احساس را داشتم چون با یک ناراحتی قلبی مادرزادی به دنیا آمدم که بر خلاف موارد قابل جراحی، مثل سوراخ بین دو بطن یا دو دهلیز، قابل درمان نبود. هنوز هم نیست. هیچ جراحی هر چند حرفه ای نمی تواند قلبی را جوان کند.

 

 

 


 
 
ای ساربان، آهسته ران اگر صلاح میدونی‌
- ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٧
 

آخر باید مملکتی باشد که بشود آن را تاراج و چپاول کرد، ملتی باشند که آنها را بند و زنجیر و تحقیر کرد. این طور تخته گاز که شما می روید، عنقریب نه ملتی می ماند نه مملکتی. خلاصه از ما گفتن.


 
 
2012
- ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٢
 

بیست ساعت قبل، اینجا، سال، نو شد. احساسی از نو شدن در من نبود، نیست. توی ساختمان، فقط ما مانده بودیم و یک خانواده نیمه ایتالیایی که مهمان داشتند. دوبار رفتم از پنجره راهرو، ببینم آتشبازیی، چیزی این دور و برها می بینم که ندیدم. اصلا هم برایم مهم نبود. شاید می خواستم به این بهانه از در بیایم بیرون. دفعه دوم نشستم همانجا روی مبل و با پدر بزرگ خانواده که یکی ازنوه هایش را آورده بود توی راهرو برای تخلیه انرژی، حرف زدم. حداقل فهمیدم این بچه ها که مادرشان بلوند است چرا این شکلی هستند: چون پدرشان فیلیپینی ست، یا بوده. من که این یک سال پدری ندیدم. فقط مادر خسته چاقی است که دو تا بچه پا برهنه نژاد زرد  دماغو را می آورد ول می دهد توی راهرو. امروز هم توی آسانسور گفت ببخشید این هفته مهمان و سر وصدا زیاد داشتیم. چرا اینقدر ازشان می نویسم؟ چون تنها خانواده ای هستند که توی ساختمان مانده اند، به جز ما.


 
 
مرده باد دیکتاتور
- ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
 

کسی فکرش را نمی کرد که رهبر عزیز خلق کره شمالی( همان عنوانی که خودشان به کار می برند) در سن شصت و نه سالگی به درک واصل شود، به خصوص خودش. چون اصولا مرگ برای همسایه است و دیکتاتور قرار است نامیرا باشد. بدون اینکه نظر کسی را بپرسند، چون اصولا مردم ارزشی ندارند که نظرشان داشته باشد، کیم جونگ اون را بجایش رهبر عزیز کردند. این پسر ناز که لقبش وارث کبیر بود، با نام مستعار در سوییس مشغول فراگیری زبان انگلیسی بوده و توی هر کدام از لپهایش و غبغبش یک توپ فوتبال جا می شود. این در شرایطی است که مردم کره شمالی سالهاست از قحطی و سو تغذیه رنج می برند. فیلمهای زیادی از آن سرزمین دارای فناوری هسته ای به بیرون نشت نمی کند ولی در همان تعداد اندک مردمی را میبینی که شبیه بیماران مراحل انتهایی سرطان هستند.  بعد همین مردم داشتند خودشان را کتک می زدند از داغ درگذشت آن رهبر فرزانه. خود آن گور به گور شده هم شکمی پا به زا داشت و نقل شده از رسانه های کره جنوبی وابسته به دشمن و جریان فتنه، که بسیار علاقمند بوده به غذا و الکل و سیگار برگ. سه بار هم ازدواج کرده بود. حالا علت مرگ فشار کار زیاد عنوان شده است.

رسانه های کره قبلا پیش بینی کرده بودند که در صورتی که برای رهبر عزیز مشکلی پیش بیاید کل کهکشان فرو می پاشد. گفته شده بوده هنگام تولد این نوزاد استثنایی دو رنگین کمان بر فراز کوهستان ظاهر شده بود، عجب تقدسی داشته این مرد.

در اطلاعیه ای که در مورد جانشینی کیم جونگ ایل، از تلویزیون دولتی کره خوانده شده آمده است: "مهار ارابه انقلاب عظیم کره را اینک کیم جونگ ایل در دست دارد که وارث کبیر آرمانهای انقلاب و مرام خود اتکایی کشور و رهبر حزب، ارتش و خلق ماست".

کلا سخت است تصمیم بگیری بعضی حرفها جدی اند یا شوخی.


 
 
این خانه سیاه است
- ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦
 

زمامداران یک مملکت مثل پدر خانواده اند. دقیقا به همون نحوی که اگر پدرت آدم درستی باشه افتخار می کنی، اگر نه سر افکنده ای. همون طوری که گاهی خودت می دونی پدرت خوب نیست، ولی دلت نمی خواد غریبه ها اینو بگن. همون شکلی که وقتی پدرت وحشتناکه و از خونه فرار می کنی، هر ساعت آرزو می کنی کاش کمی، فقط کمی بهتر بود و تو برمی گشتی، چون می دونی که هیچ جا خونه خود آدم نمی شه.


 
 
نوهٔ عزیزم
- ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦
 

من اگر هفده سالگی بچه دار شده بودم، بچه ام هم هفده سالگی بچه دار می شد، الان نوه داشتم.

خوب یک کم کار داشت البته. مثلا من که آدم مقیدی بودم چطوری با اون شکم پا می شدم می رفتم مدرسه؟ احتمالا باید لباسهای گل و گشاد می پوشیدم و هی الکی می گفتم "اه چقدر چاق شدم." ملت هم چون اون موقعها ساده بودند، باور می کردند. باید یک طوری برنامه ریزی می کردم که شهریور به دنیا بیاد. مامانم هم سر من همین برنامه ریزی رو کرد، بیخودی البته، چون بیست و شش سالش بود و مدرسه نمی رفت طبیعتا.

دخترم ولی کارش ساده تر بود. اینقدر سر به هوا بود که اصلا براش مهم نبود کسی بفهمه یا نه. هی هم تی شرتهای استرچ تنگ می پوشید رو اون شکم گنده. نسل جدید رو دیدین که چطورین. مدام باید حواسم بود یهو سیگاری چیزی نکشه سر حاملگیش، اونم یه طوری با سیاست که سر لج نیفته. آخرشم بعد چند ماه، بچه دلشو می زد، می نداخت سر من و می رفت. حالا نوه کوچولومو گذاشته بودم تو گهواره تابش می دادم. انقدرم بوی خوبی می داد.


 
 
مزخرف‌ترین چیزی که تا به حال نوشته ام
- ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩
 

برای من و امثال من که مخاطب زیادی نداریم، طبیعی است که گاهی به حس پوچی از نوشتن دچار شویم. بعله پنج سال قبل من اینجا دوستان زیادی داشتم که کلی برای هم نوشابه باز می کردیم! همه شان در خانه شان را بستند و رفتند که کار مفید تری انجام دهند. من چرا ماندم؟ احتمالا چون کار مفید تری ندارم... قبلا اینترنتم نفتی بود و هر چه فتیله اش را می کشیدم بالا، باز هم جانم را می گرفت تا بیایم و چیزی بنویسم. با این وصف دور ماندم از بازی گودر... وقتی رسیدم خیلی دیر شده بود. یار کشیها مدتها پیش انجام شده بود. کسی من را بازی نمی داد. خواهر خودم که آنجا حق آب و گل داشت، حتی یک بار هم چیزی از من به اشتراک نگذاشت، حتی یک بار! با این توضیحات، تغییر شکل گودر هرگز برای من فاجعه ای ملی محسوب نشد. البته چرا، بودند تک و توک سر دسته هایی که گاهی گوشه چشمی می انداختند و لطفشان شامل حال مستضعفین می شد و از صدقه سر شان، چهار نفری مطلب من را می خواندند... حوصله گوگل پلاس را هم ندارم. نمی دانم، شاید یک موقعی پایم به آنجا باز شود که باز هم خیلی دیر شده، البته اگر پایی برایم مانده باشد و دست به عصا نباشم.

کلا همه این خزعبلات را نوشتم که بگویم خیلی انگیزه ای ندارم برای نوشتن! دقیقا یک طوری شده که یا باید جزو همان مشاهیر و سر دسته ها باشی یا زندگینامه ات را با یک روایت خطی بنویسی. انگار راه دیگری برای خوانده شدن نیست. نباشد، به درک... ملت حق هم دارند، مسلما خواندن ماجراهای خیانت و طلاق و کتک کاری و ازدواج مجدد بسی جذابتر از ترشحات یک ذهن بیمار است. ..ولی چرا من هم سرگذشتم(!) را نمی نویسم؟ چون خیلی با کلاس و انتلکتوئلم؟ ابدا. صرفا به خاطر اینکه ممکن است با تکرار لحظه به لحظه خاطراتم خودم را حلق آویز کنم. نه به خاطر لحظات غمگین و بحرانیش، نه، بیشتر قسمتهای دوست داشتنی اش بیچاره ام خواهد کرد. تصور اینکه به قول دسس پدس " آنها هیچ یک باز نمی گردند"... روایت خطی مرا برای همیشه نابود خواهد کرد. بگذریم.

یک لطیفه قدیمی نژادپرستانه هست که احتمالا همه شنیده ایم: نیمه شب وسط یک اتوبوس بین شهری، برادر لری بلند می شود و به راننده می گوید( با لهجه لری بخوانید): "آقای راننده، اینا که همه خوابند، برای کی داری رانندگی می کنی؟"

برادر لرم را کنار دستم می نشانم و اتوبوس کهنه و از رده خارجم را در جاده های تاریک پیش می رانم، تا کی؟ خودم هم نمی دانم.


 
 
← صفحه بعد